پروردگارا! به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند، گریه کنم برای کسانی که هیچگاه غمم را نخوردند، لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند، محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند، عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند.
در این دنیا که حتی ابر ، نمی گرید به حال ما، همه از من گریزانند، تو هم بگذر از این تنها...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 3:49 بعد از ظهر توسط مهدی بهرامیان
زود سهم تو بود که زود عاشقم شدی ، دیر سهم من بود که دیر فهمیدم ، گفتم : بمون ،نموندی، دیر عاشقت شدم ، زود فراموشت شدم ، تا همیشه موندم ، تا همیشه رفتی
دور بودن از تو و تنها زندگي كردن خيلي برام سخته نميدونم چه جوري دارم تحمل ميكنم نميدونم چرا من نميميرم كه راحت بشم . بخدا قسم جهنم برام از اينجا بهتره نه ميتونم ببنمت نه ميتونم نبينمت اگه ببنمت داغ دلم تازه ميشه اگه نبينمت ميميرم درسته كم ميبينمت ولي همينم برام كافيه كاشكي يكي بود كه بهم كمك ميكرد كاشكي يكي بود ميگفت كه چه جوري فراموشت كنم نميدونم چرا تمام درا به روم بستهشده اخه اين چه سرنوشتيه که من دارم چرا بايد این جوری بشكنم . خورد بشم مگه گناه من چي بوده .؟ راستي گناه من چي بوده؟ اصلا من گناهكار بودم ؟ يا دارم بي گناه تقاص ميشم . دارم تقاص يه... پس ميدم اين هوس نيست بخدا هوس نيست .
كاشكي يكي بود كه حرف منو ميفهميد نميدونم كسي هم مثه من پيدا ميشه يا فقط منم كه بايد به جرم دوست داشتن تقاص بشم . منم كه بايد مثه هميشه صبر داشته باشم . منم كه بايدفراموش کنم باید غصه نخور من گوشم از اين حرفا پره خيلي شنيدم شايد كه نه حتما مشكل از منه . من خودم خواستم كه تنها باشم . اخه حالا قبول دارم كه غير از غم و تنهايي ديگه هيچ كسي منو نميپذيره . حالا ميفهمم كه تا اخره عمرم تنهام . حالا ميفهمم كه هر كسي يه عشق واقعي داره كه اگه بهش نرسه بايد تا اخره عمرش تنها باشه . وقتي ادم دلش رو داد به يه نفر ديگه نميتونه ازش بگيره . چون عشق يه واژه ي ابديه . اره مهدی مهدی که مرده اوني كه هيچ كس رو نداره نميدونم تا كي بايد براي نداشتنت گريه كنم نميدونم . بخدا خسته شدم . تو خودت بگو من چه كارت كردم ؟ ها ؟ چرا جواب نميدي ؟ عزيزم من دوستت دارم و اين دست خودم نيست . من نميتونم من نميتونم من نميتونم فراموشت كنم . كاشكي اينجا بودي تا با چشاي خودت ميدي كه دارم براي تو اشك ميريزم . براي تو كه شايد اسم منو از ياد برده باشي . براي تو كه ...
فقط ميتونم بگم :من نمي تونم فراموشت كنم تو هميشه با مني . تو كه نه ياد تو هميشه با منه و نميتونم فراموشت كنم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:34 بعد از ظهر توسط مهدی بهرامیان
خيلي سخته توي پائيز با غريبي آشنا شي
اما وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جدا شي خيلي سخته بري يكشب واسه چيدن ستاره وقتي كه رسيدي اونجا ببيني روز شد دوباره
توی اسمون دنیا هرکسی ستاره داره
چرا وقتی نوبت ماست اسمون جایی نداره
واسه من تنهایی درده
درده هیچ کس و نداشتن
هر گل پجمرده ای رو
تو کویر سینه کاشتن
دیگه باورم شده که باید تنها بمونم
تا دم لحظه ی مردن
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 6:23 بعد از ظهر توسط مهدی بهرامیان
سلام امروزروزتولدکلبه تنهایی منه نمی دونم بایدخوشحال باشم یاناراحت بایدتولدبگیرم یانه بگزریم
من کلبه تنهاییمو خیلی دوست دارم چون داخل کلبم اوکه ببینین حرفامو داخلش می نوشتم حرفامو که نه بعضی هاشونه بعضی هاشوهم که نه یک صدومشوولی چکارکنم دیگه حرفام بامن همکاری نمی کردن یازودترازمن می رفتن یااصلا...نه هرچه کشش بدم شماروبیشترکیج می کنم
اگه کلبه منو دورزده باشین من تواین کلبه روزهای خوش زیادی نداشتم همش دل مرده بودم نمی دونم چرااینارومی نویسم ولی گاهی فکرمی کنم ارامم می کنه ولی بعدش می بینم که بازم
می گزره روزگارولی اولین روزتولدکلبه من چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 4:35 دقیقه دریه کافی نت بودشروبه ساختن کلبه تنهایی کردم وامروزم روزتولدشه ولی خیلی غم انگیزدارم براش تولدمی گیرم نمی دونم چرا
عمرماداره می گزره ولی اونجوری که مامی خوایم نمی گزره کاش عمرمن زودترپایان می امدتا................
این اولین مطلب داخل وبلاگم هست
تقدير
نفس می کشيم به حکم تقدير، می مانيم به فرمان سرنوشت ،
ميجوئيم به تدبير انديشه ومی خواهيم به خواهش دل .
زندگی می کنيم به اميد رسيدن به آرزو ها .
مبارزه مي کنيم برای رسيدن به پيروزی و چه شيرين است موفقيت آن
زمانی که بی مهريهای زمانه بارها ما را چون شيشه های شکننده خورد
می کند ولی ما چون صخره ای پايدار همچنان ايستاده ايم .
زندگی را دوست دارم و دل بسته
به آنانی هستم که در دلم جای دارند
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط مهدی بهرامیان
من فریادی بی صدایم من از فراسوی افق ها آمده ام
من غمنامه ی بارانم و رقص آشفته برگ در باد
من آمده ام تا سخن بگویم از آن روی ماه که تا بحال هیچ کس ندیده
و از بغض های شکسته نشده و رسوب شده در گلو
از حرف های نانگفته و از لحاظاتی که می گذرد
و از خدایی که شایددر این نزدیکی است ...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط مهدی بهرامیان

باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین می کنم ...

[ ]
+ نوشته شده در ساعت 7:21 بعد از ظهر توسط مهدی بهرامیان
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
| |
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 9:46 قبل از ظهر توسط مهدی بهرامیان
حرفهايي هست براي گفتن كه اگر گوشي نبود نمي گفتم . و حرفهايي هست براي نگفتن و حرفهايي كه هرگز سر به انتظار گفتن فرو نمي ماند . حرفهايي شگفت ، زيبا و اهورايي ، و سرمايه ماورايي هر كسي به اندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد . حرفهايي بي تاب و طاقت فرسا كه همچون زبانه هاي بي قرار آتش است . و كلماتش هر يك انفجاري را به بند مي كشد . كلماتي كه پاره هاي بودن آدمي است . اينان همواره در جستجوي مخاطب خويشند . اگر يافتند يافته مي شوند و در صميم وجدان خويش آرام مي گيرند و اگر مخاطب خويش را نيافتند نيستند. و اگر او را گم كردند روح را از درون به آتش مي كشند و دمادم حريقهاي دهشتناك عذاب را بر مي افروزند.
دكتر علي شريعتي[ ]
+ نوشته شده در ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط مهدی بهرامیان
خستم خیلی خسته ترازاونی که فکرشو بکنی.........دلم می خواد بخوابمو دیگه ازخواب بیدارنشم دلم میخواد برم به خواب ابدی دارن همه بامن بد میکنن دیگه کسی منو نمی بینه مثل اینکه من گم شدم چراکسی باورنداره من اونو دوسش دارم
من شکستم، به روی خود نیاوردم
میدانستم آزارم می دهی پیش تو نیازردم
تو باور نکن اما من شکستم
حتی صدای پاره های قلبم را شنیدم
تو باور نکن
اما من آزردگی ام را پنهان می کنم
من از جانم گذشتم
چون تو مرگ را برایم آسان کردی
از تو هم می گذرم چون عشقم را فدای حرف دیگران کردی
اما تو پوچم مپندار
تنها تر که می شوم بیشتر عاشق می شوم
جانم را بگیر، فرصتی برای عاشق شدنم مگذار
من در خود شکستم
می دانستم به تو نمی رسم
تو زخمهایم را ندیدی
نمی دانی من چه می کشم
پنهانی از حرفهای تو سوختم
تو ندانستی این خاکستر خاموش یک روز آتشش سوزنده بود
یک روز با بالهای کوچک شکسته
تا آسمان تو پرواز کرد و بی تو برگشت
تو ندانستی چقدر غصه خورد از بی حاصلی، از عریانی دشت
تو ندانستی پایبند توام، به سادگی ام خندیدی
تو نخواستی خنده هایم را ببینی و بریدی
تو نشکسته بودی
گریه هایم را باور نکردی
تمام شهر از حال زار من خبر داشت
آنوقت تو از آزار من حذر نکردی
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 9:22 قبل از ظهر توسط مهدی بهرامیان
دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام
وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام
دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام
من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام
كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام
اگه کسی می تونه کمکم کنه حتمانظرشو بزاره
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 10:38 قبل از ظهر توسط مهدی بهرامیان
من به جرم باوفایی این چنین تنها شدم
چون ندارم همدمی بازیچه دلها شدم
عمرمن غارت شدوغارتگرمن دورشد
من صبوری کردم وغارتگرم مغرورشد
رازدل بایارمحرم هم نبایدبازگفت!!!!!! روزی آن محرم اگربیگانه شدتکلیف چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دراین دنیاکه مردانش زنامردی عصاازکورمی دزدند
من ازخوش باوری دراین دنیامحبت جستجوکردم
دراین دنیای نامردان به دنبال چه میگردی؟؟؟
نروبیهوده میگردی جوان مردی قدیمی شد!!!
به هرکس که مینگرم درشکایت است درحیرتم که دنیا به کام کیست؟؟؟؟
{{
من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقله دوراندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل دردآشنادیوانه است
می روم ازرفتن من شادباش
ارعذاب دیدنم آزادباش
چون که توتنهاترازمن می روی
آرزودارم توهم عاشق شوی
آرزودارم بفهمی دردرا
معنی برخوردهای سردرا
}}
{{اینو یک روز رضااحمدی واسم فرستاده بوداون روزیکمی بهش خندیدم ولی امروزاون بایدبه من بخنده چون خداییشو بخوای راست گفته من که به حرفش رسیدنمی دونم شماچی ولی خداکنه عشقتون سرکاری نباشه چون بادل یکی بازی کردن کاردرستی نیست ادمامی تونن به دستاشون دروغ بگن مثلا اگه دستتو لرزيد،بگو مال سرماست...می تونن به چشماشون دروغ بگن مثلا اگه چشمتو برسيد،بگو نديدمش...می تونن به گوششون دروغ بگن مثلا اگه گوشت برسيد،بگو نشنيدمش... ولی نمی تونی به دلت دروغ بگی نمی تونی راضیش کنی نه راضی کردن دل کارساده ای نیست مگه نه شماتاحالابه دلتون تونستید دروغ بگی
عشق====>سرکاریه … محبت====>تظاهره …
مهربونی====>مسخرست … وفا====>مرده …
عهدوپیمون====>دلخوشیه … عاطفه====>تموم شده …
مهر====> مدرسه باز میشه}}
{{اسپانيايي ها ميگن: عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است ايتاليايي ها ميگن: عشق يعني ترس از دست دادن تو ايراني ها ميگن : عشق سوء تفاهمي است بين دو احمق كه با يك ببخشيد تمام مي شود !!..}}
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط مهدی بهرامیان
کی میگه مرده نفس نمیکشه
کی میگه نبض جسد نمیزنه
خوبه که چشماتو یک دم باز کنی
ببین اون مرده چقدر شکل منه
دیگه دارم میپوسم تو اين کفن
روي زخمام تو ديگه نمک نزن
هي از اين و اون نپرس مرده کيه
اره اون مرده منم جز من کيه
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط مهدی بهرامیان
حکایت جالبی است که فراموش شدگان ، فراموش کنندگان را فراموش نخواهند کرد
چه زود فراموش شدم آن زمان
كه نگاهم از نگاهت دور شد ....
چه زود از یاد تو رفتم آنگاه كه صدایم از صدای تو رها شد....
مقصد من در این راه عاشقی بیراهه بود این همه انتظار و دلتنگی بیهوده بود !
با اینكه دلتنگ هستم اما چاره ای جز تحملش ندارم ،خیلی خسته ام ،
راهی جز تنها ماندن ندارم !
چه زود قصه عشقمان به سر رسید اما آن مرد عاشق به عشقش نرسید !
چه زود آسمان زندگی ام ابری شد ، دلم برای آن آسمان آبی دلتنگ است ،
آرزوی دلم تبدیل به رویا شد ، تنها ماندم و عشقم افسانه شد ...
چه زود رفتی و چشم به ستاره ای درخشان تر از من دوختی ،
با اینكه كم نور بودم اما داشتم به پای عشقت می سوختم ،
با اینكه برای خود كسی نبودم ،
اما آنگاه كه با تو بودم برای خودم همه كس بودم !
چه زود غروب آمد و دیگر طلوعی نیامد !
هرچه به انتظار آمدنت نشستم نیامدی ، هرچه اشك ریختم كسی اشكهایم را پاك نكرد،
هرچه گوشه ای نشستم و زانو به بغل گرفتم
كسی نیامد مرا در آغوش بگیرد و آرام كند .
خواستم بی خیال شوم ، بی خیالی مرا دیوانه كرد ،
خواستم تنها باشم ، تنهایی مرا بیچاره كرد .
چه زود گذشت لحظه های با تو بودن ، چه دیر گذشت لحظه های دور از تو بودن
و دیگر نگذشت آنگاه كه تو رفتی و هیچ گاه نیامدی !
باور داشته باش هنوز هم برای تو زنده ام ،
هر گاه دیدی نیستم بدان كه از عشقت مرده ام !
چه زود فراموش شدم آن زمان كه دلم برایت خون شد ....
تازه می خواستم با آن رویاهای عاشقانه ای كه در سر داشتم تو را خوشبخت كنم ،
می خواستم عاشق ترین باشم ،
برای تو بهترین باشم ،
اما نمی دانستم دیگر جایی درقلبت ندارم ...
چه زود فراموش شدم آن زمان كه دیگر تو را ندیدم !
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط مهدی بهرامیان
براي من يك لحظه با تو بودن كافي بود
تا شب ها خواب به چشمان من نيايد ...
گمان مي كردم
لبخند تو براي من مانند بوي خوشي است
كه به همان زودي كه مي آيد٬ مي رود
كه روزي به آينه خيره شدم
و تو را در آن ديدم!
كار از كار گذشته بود....
براي اينكه تنهايم نگذاري
چه سخت غرورم را شكستم
چشمان نمناكم را به تو نشان دادم
ولي براي تو كه دريا را در نگاهت جا داده اي
اين اشكها به حساب نمي آيد
رفتي و تنهايم گذاشتي
چه راحت دلم را شكستي
ومنو نابودکردی
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط مهدی بهرامیان
کوچه باريکی است که به بن بست ختم میشود
تو این کوچکترين را هم از من گرفتی
من از اين بن بست یک دنيای پر از شکوه عــــشق
برای خودم ساخته بودم
که کوچه اش پر از گلهای ياس بود
و عطر نفس های تو را می داد
تمام اميدم را در سبدی از گل و مهر
بر در خانه ات نهاده بودم
به نشانه عشقمان
وقتی از آنجا رد شدی و بی اعتنا گذشتی
گلدان عشقمان خود به خود افتاد و شکست
گلهای ياس روی ديوار خانه عشقمان
همه پژمرده شدند.
ديگر عطر نفس های تو
در آن کوچه نپيچيد
تا چشم باز کردم، ديدم نه از آن کوچه خبری هست
و نه از عشق من.............
با خودم گفتم، راستی بين يک کوچه ی بن بست
با عطر گلهای ياس که بوی عشق می دهد
با يک دنيای پر از هياهوی بيگانگی
يک قدم فاصله نيست
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط مهدی بهرامیان
خیابان در تنهایی خود غرق است
و نگاه منتظرش بر رهگذریست
که نادانی به او جرأت داده است
تا بر سنگفرش صبورانه قدم بگذارد
خانه در تنهایی خود غرق است
و حضور ره نوردی را می نگرد
که گامهایش لحظه ای
سکوت سنگین خانه را شکسته است
آسمان در تنهایی خود غرق است
و گذار پرنده ای را می خواهد
که بال افشان آغوش فروبسته او را بگشاید
و من در تنهایی خودم غرقم و به روزی می اندیشم
که دیگر نباشم
چقدر غریب شده ام میان این همه آشنا…
چند روزی است حجم تنهایی را بر روی قاب آبی دلم نقاشی می کنم
نه
قلم در دست من نیست
من نقاش این تنهایی نیستم
این خاطرات شب چشمانت است که
قلم در دست گرفته..
و به حرمت شبهای تلخ من
بعد از رفتن تو
حجم تنهایی را بر قاب دلم نقاشی می کند
جز تو
دلتنگی حس غريبی است
كه فقط در دل رخنه میکند ، دلتنگی آرايه ادبی سينه است ،
دلتنگی را میتوان در شب احساس كرد وقتی كه همه جا تاريك است، وقتی كه كسی جز
خودمان درخيابان خلوت دل قدم نمي زند
و پِی چيزی و گم كرده ای مي گرديم و آن گم كرده كسی و چيزی نيست
جز تو...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط مهدی بهرامیان
آسمون منو تو یه مدته سیاه شده گفتن دوست دارم كم شده كیمیا شده اون غروری كه گذاشته بودیمش یه جای دنج اومده باز توی قلب من وتو خدا شده اون حسادت هایی كه اول طعم عاشقی رو داشت حالا انگار ارزشش قد یه ادعا شده اون دسا كه داده بودیم توی رویامون به هم تقصیر كیه نمی دونم ولی رها شده ما قرار نبود مثل بقیه زندگی كنیم چرا حرف هامون مث تموم آدما شده گنبد عشق منو تو ضریحاش طلایی بود طلا ها ریخته و جنس گنبدا بلا شده ما رو چشمون زدن ما كه با هم بد نبودیم ما چه تقصیری داری
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط مهدی بهرامیان
صبر کردن دردناک است
و فراموش کردن دردناک تر
ولی از این دو دردناک تر این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش ...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 1:34 بعد از ظهر توسط مهدی بهرامیان
گاهي حرفهامو که می خوام بنویسم کلمات جلوتر و گاه عقبتر از من حركت مي كنند
به محض اینکه می خواهم آونارو مرتب کنم
به یکباره از سرم می پرند
گویی ار ابتدا نمی خواستم حرف بزنم یاکلمات اصلاوجود نداشته اند ...
اينكه مي گويي حرف نمي زنم راست میگویی راست
و راست تر اينكه اين كلمه ها هستند كه حرف مرا نمي زنند...
نيستي و ببینی که این روزها چقدر ثانيه ها بي تابند ..
بي حيا شده اند
از بس مي آيند و مي روند
اما انگار نمي گذرند ..
نمیدانم دراین ثانیه هابه من چه میگذرد
چنان ذهنم پر از کلمات و حرفهای تکراری است
که دیگرنای نفس کشیدنم نیست
نفس کشیدن برایم تکراریست
بوی ثانیه ها داره خفه ام می کنه
هوای این آسمان الوده شده
خیابانهای شهرتنهاشده اند
در کوچه های تنها تن خیال ها دارد ..
چقدربایدتحمل کنم
چندثانیه که می شودچندسال
در كوچه باد مي آيد و اين ابتداي ويراني است ،
ویراني مگر ازاین ويران تر هم ميشود ..
اي خدا مرا ازادکن ازاین هوای آلوده
ازاین زندان خفه کننده ازاین دنیای رنگارنگ
دارم دادمیزنم کسی صدامومی شنوه
کسی می دونه من دارم چی میگم
نه اخه تومگه کی هستی که داری دادمی زنی
مگه کسی منو می بینه
همه فکرمی کنن حرفاتکراریه ادمهاتکراری شدن دنیاتکراریه زنده موندن تکراریه
پس تو اي خداوند تا به كي درد ؟
من از زماني كه قلب خود را گم كرده ام مي ترسم...
دیگه می خوام نیام تووب اخه قبلامی یومدم ویه کمی خودموخالی می کردم ولی حالاوقتی می یام غم وقصه هام زیاد می شه قصه های که توتوی دلم گذاشتی گاهی وقتهاادماانقدربی وفامی شندکه...ایاکسی می تونه این نقطه هاروبدونه چیه فکرنکنم اخه تو این سه نقطه خیلی حرفامیشه زد
بازم شرمنده من غمناک می نویسم اخه من دل ندارم دلمو به کسی قرض دادم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 12:45 بعد از ظهر توسط مهدی بهرامیان
درحسرت دیدارتوبگذاربميرم... بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ... در وحشت و انوده شب تار بميرم... بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب.... دربستر اشک افتم و ناچار بميرم... ميميرم از اين درد که جان دگرم نيست... تا از غم عشق تو دگر بار بميرم... تا بوده ام اي دوست وفادار تو هستم... بگذار بدانگونه وفادار بميرم
اگه فكر مي كني رفتنت باعث شكستنم مي شه،
اگه فكر مي كني از پس رفتنت اشك ميريزم،
اگه مي دوني با نبودنت لحظه هايم خالي مي شود،
اگه فكر مي كني كه بي تو مي ميرم،
كاملا درست فكر كرده اي !
خب ،تو كه ميدوني نبودنت را تاب ندارم پس بمان
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 7:1 قبل از ظهر توسط مهدی بهرامیان
دوباره دل هوای با تو بودن کرده نگو این دل دوری عشقتو باور کرده دل من خسته از این دست به دعاها بردن همه ی آرزوهام با رفتن تو مرده حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو را ببینه . واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا می دم آخه تو رنگ چشات هیبته دنیارو دیدم توی هفتا آسمون تو تک ستاره ی منی به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمی دم نمی زارم کسی توروازمن بگیره عشق من چرا بامن اینکارهارومی کنی چرادنیامو داری سیاه وتاریک می کنی .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 5:52 بعد از ظهر توسط مهدی بهرامیان
بهم میگن ساده نباش دوست نداره
میگن دست تو دست غریبه ها میزاره
بهم میگن که تو من و بازیچه کردی
میگن یه روزی میری و برنمی گردی
نمی دونن عشق منی غرورمو نمی شکنی
آسمونم زمین بیاد بدون فقط مال منی
بگو تو هم دوسم داری مرهم رو زخمام میزاری

نزار از دوریت بمیرم نگو که تنهام میزاری
بگو که سردی با همه دوسم داری یه عالمه
نزار بگم بازیچه تم بزار بگن دوسم داری
نزار که عشق من و تو رنگ جدایی بگیره
نمی زارم یه بی وفا عشقمو ازمن بگیره
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط مهدی بهرامیان
گرچه سكوت بلندترين فرياد عالم است ولي گوشم ديگر طاقت فريادهاي تو را ندارد كمي با من حرف بزن
کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم
اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم
کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را
از نگاهش مي توان خواند
اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد
و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم
سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست
دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد
بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!
بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند
بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمه
يک بچه همواره مي تواند سه چيز به يک آدم بزرگ بياموزد : 1 - شاد بودن بدون دليل 2- دائم به کاري مشغول بودن 3- تقاضا کردن آنچه با تمام وجود مي خواهد
افسوس ... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط مهدی بهرامیان







