تبليغاتX
×××××××کلبه ی تنهایی ××××××
×××××××کلبه ی تنهایی ××××××


دود مي خيزد

دود مي خيزد

دود مي خيزد ز خلوتگاه من.

كس خبر كي يابد از ويرانه ام؟

با درون سوخته دارم سخن.

كي به پايان مي رسد افسانه ام؟

دست از دامان شب برداشتم

تا بياويزم به گيسوي سحر.

خويش را از ساحل افكندم در آب،

ليك از ژرفاي دريا بي خبر.

بر تن ديوارها طرح شكست.

كس دگر رنگي در اين سامان نديد.

از درون دل به تصوير اميد.

تا بدين منزل نهادم پاي را

از در اي كاروان بگسسته ام.

گر چه مي سوزم از اين آتش به جان،

ليك بر اين سوختن دل بسته ام.

تيرگي پا مي كشد از بام ها:

صبح مي خنددبه راه شهر من.

دود مي خيزد هنوز از خلوتم.

 



+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط مهدی بهرامیان  | 



درتنهايي خود لحظه ها را برايت گريه كردم